كتاب الله تبارك وتعالى ( مترجم : شاه ولى الله محدث دهلوى / تفسير : ملا حسين واعظ الكاشفى )

528

القرآن الكريم ( قرآن كريم مع تفسير حسيني ) ( فارسى )

قالَ گفت يعقوب عليه السلام سَوْفَ أَسْتَغْفِرُ لَكُمْ زود باشد كه آمرزش خواهم براى شما رَبِّي از پروردگار خود إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ به درستى كه او آمرزنده تائبان است بمحو ذنوب الرَّحِيمُ مهربان است بر بندگان بكشف كروب ، تاخير كرد تا شب جمعه يا وقت سحر كه مظنه اجابت دعوات است يا خواست كه بداند كه يوسف ع از ايشان عفو كرده يا نى و اصح آنست كه تاخير كرد تا وقتى كه بمصر رسيد شب برخاسته به نماز و بعد از تهجد روى به قبله ايستاد و يوسف عليه السلام را در قفاى بداشت و برادران را در عقب او و آن حضرت ع دعا كرد فرزندان آمين گفتند و حق سبحانه اجابت فرمود القصه چون يعقوب عليه السلام به نزديك رسيد يوسف عليه السلام با ملك ريّان و تمام اشراف مصريان لشكر آراسته باستقبال پدر بيرون آمده و يعقوب عليه السلام با فرزندان بر بالاى تلى برآمده تفرج آن كوكبه و آراستگى مىكردند و تعجب مىنمودند جبرئيل عليه السلام فرود آمد و يعقوب عليه السلام را گفت ازين لشكر و تجمل عجب مىدارى به بالا نگر كه جنود ملك از زمين تا بفلك بتفريج آمده به شادى تو مبتهج و مسروراند چنانچه درين مدّت از اندوه تو محزون و رنجور بودند پس يوسف عليه السلام چون پدر را ديد از مركب فرود آمده خواست كه سلام كند جبرئيل عليه السلام گفت بگذار تا پدر ترا سلام كند در خبر است كه يعقوب عليه السلام نيز پياده شد و چون چشمش بر جمال يوسف عليه السلام افتاد گفت السلام عليك يا مذهب الاحزان و هر دو دستها به گردن يكديگر درآورده از شادى مىگريستند نظم چه خوش‌حاليست روى دوست ديدن * پس از عمرى به يكديگر رسيدن شراب خوشدلى از نوش كردن * به شادى دست در آغوش كردن بكام دل زمانى آرميدن * بهم گفتن سخن وز هم شنيدن ز دلبر حال هجر آغاز كردن * ز عاشق دفتر غم باز كردن پس در نزديكى مصر موضعى بود از آن يوسف عليه السلام و قصرى رفيع در آنجا ساخته بود يوسف عليه السلام در آنجا نزول فرمود فَلَمَّا دَخَلُوا پس آن هنگام كه درآمدند عَلى يُوسُفَ بر يوسف عليه السلام در آن منزل آوى إِلَيْهِ جاى داد بسوى خود أَبَوَيْهِ پدر و خاله خود را كه بجاى مادرش بود و ديگر بار پدر را در كنار گرفت و خاله را پرسش فرمود و برادرزادگان را نوازش نمود وَ قالَ ادْخُلُوا مِصْرَ و گفت درآييد بمصر إِنْ شاءَ اللَّهُ آمِنِينَ اگر خواهد خداى در حالتى كه ايمنان باشيد از قحط و عناد مشقت و بلااستثنا داخل است در امن نه در دخول و چون بمصر آمدند ايشان را به منزل خود فرود آورد وَ رَفَعَ أَبَوَيْهِ و برداشت پدر و خاله خود را يعنى بر بالا برد عَلَى الْعَرْشِ بر تخت خود وَ خَرُّوا و بر روى در افتادند پدر و خاله و برادران لَهُ مر او را سُجَّداً در حالتى كه كه سجده‌كنان بودند و تحيّت و تعظيم ايشان در آن زمان به سجده بود يوسف عليه السلام كه آن حال را مشاهده نمود اظهار مسرّت و بهجت فرمود وَ قالَ و گفت يوسف عليه السلام يا أَبَتِ اى پدر من هذا اين سجده كردن شما مرا تَأْوِيلُ رُءْيايَ تفسير خواب من است كه ديدم مِنْ قَبْلُ پيش ازين در ايام صبا قَدْ جَعَلَها به درستى كه گردانيد آن را رَبِّي حَقًّا پروردگار من راست وَ قَدْ أَحْسَنَ بِي و به درستى كه نيكوئى كرده است به من آفريدگار إِذْ أَخْرَجَنِي چون بيرون آورد مرا مِنَ السِّجْنِ از زندان ذكر چاه نكرد تا برادران منفعل نه شوند وَ جاءَ بِكُمْ و آورد شما را مِنَ الْبَدْوِ از باديه و آن موضعى بود از زمين فلسطين در ولايت شام كه يعقوب عليه السلام در آنجا نشستى و آن نزديك بود و يوسف عليه السلام شكر فرمود كه حق سبحانه مرا از زندان به تخت رسانيد و شما را از باديه به نزديك من آورد تا با يكديگر نشستيم مِنْ بَعْدِ أَنْ نَزَغَ الشَّيْطانُ از پس آنكه فساد كرد شيطان و مخالفت افگند بَيْنِي ميان من وَ بَيْنَ إِخْوَتِي و ميان برادران من إِنَّ رَبِّي به درستى كه پروردگار من لَطِيفٌ رساننده نيكى است لِما يَشاءُ هرك را خواهد إِنَّهُ هُوَ الْعَلِيمُ به تحقيق اوست دانا بوجوه تدبيرات الْحَكِيمُ محكم‌كار در تعيين مواقع تقديرات در لطائف آورده‌ست چون بست و چهار سال ازين واقع بگذشت يعقوب عليه السلام را وفات رسيد و بعد از بست و سه سال ديگر يوسف عليه السلام پدر را در واقعه ديد كه مىگويد اى يوسف ع به‌غايت مشتاق لقاى توام بشتاب تا سه روز ديگر نزد من آئى يوسف عليه السلام از خواب بيدار گشت و برادران را طلبيد وصيتها كرده يهودا را ولى خود ساخته فرزندان را به دو سپرد و بطريق مناجات گفت -